مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387

کافی نت هستم !!! منتظرم آقایی بیاد دنبالم تا بریم دنبال کارامون و خرید و ...

 

دیروز رفتیم قرآن و چادر عقد رو خریدیم . اینقده چادرم گوگولیه ! قرآنم رو هم خیلی دوست دارم .

 

فردا قباله رو مینویسیم و هفته دیگه میریم آزمایش خون . خدا کنه مشکلی پیش نیاد . کسی میدونه اگه خونامون به هم نخوره چی میشه ؟ نمیتونیم عقد کنیم دیگه ؟

 

استرس دارممممممممممممممممممممممممممممممممممم ... نگران آزمایشم . آقایی میگه به خودت انرژی مثبت بده تا مشکلی پیش نیاد ! نمیدونمممممممممممممم

 

ببخشید واستون کامنت نمیزارم . از خونه نمیتونم زیاد آنلاین بشم .

 

برامون دعا کنید

دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

سلام

 

دیروز بعد از ظهر آقایی و خانوادش برای مراسم بله برون اومدن خونمون . ساعت ۶ اومدن و تا ساعت ۱۰ مراسم ادامه داشت . برادرم حسابی گیر داده بود . سرم داشت از درد منفجر میشد . هر کسی یه نظری میداد . آخر کار خواهرم گفت نظر خود خانومی رو بپرسید . منم همون موقع به آقایی گفتم چی بگم ؟ گفت هر چی خودت میدونی . گفتم نه میخوام تو بگی . بگم بله یا نه ؟ آقایی گفت بگو بله ! منم گفتم که میخوام با آقایی باشم و مشکلات رو تحمل میکنم .

همه گفتن مبارکه و شیرینی تعارف کردن و مامان آقایی انگشتر نشون رو بهم داد .همه خداحافظی کردن و رفتن . یکی دو ساعت بعد آقایی زنگ زد و یه عالمه حرف زدیم .

 

بالاخره مال هم شدیم !

 

خیلی با عجله نوشتم !!!

پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387

چند ساعت دیگه سال تحویله ! سال ۸۶تمام میشه و سال ۸۷ آغاز !

سال ۸۶ برای من پر بود از اتفاقات تلخ و شیرین .

 

فروردین ۸۶ : من و آقایی عید بدی رو گذروندیم ! ما مهمون داشتیم و نمیتونستم از خونه برم بیرون ! با هزار جور نقشه و پیچوندن تونستیم دو بار همو ببینیم ! یکی ۳ فروردین و یه بار دیگه هم ۱۲ فروردین !!!

 

اردیبهشت ۸۶ : اتفاق خاصی یادم نمیاد !

 

خرداد ۸۶ : اون اتفاق لعنتی افتاد و مامان من همه چیز رو فهمید . چه روزهای بدی رو گذروندیم .

 

تیر ۸۶ : تلاش های من و آقایی واسه به هم رسیدن به بن بست خورد ! مامانم برامون شرط گذاشتن و بهم رسیدنمون ۶ماه به تعویق افتاد !

 

مرداد ۸۶ : من بیمارستان بستری شدم و یک ماه گرفتار بیماریم بودم . آقایی اومد بیمارستان ملاقاتم ! توی این ماه با اقایی رفتیم و من یه گوشی گوگولی خریدم .

 

شهریور ۸۶ : کارای پروژه پایانیم رو انجام دادم و با اقایی رفتیم دانشگاه تحویل دادم و نمره شو گرفتم و فارغالتحصیل شدم !

 

مهر ۸۶ : ماه بدی بود . عصبی بودم . دردهای عصبی ! از لحاظ روحی داغون بودم .

 

آبان ۸۶ : رفتم سرکار ! البته بطور موقت . وضعیت روحیم بدتر از قبل بود .

 

آذر ۸۶ : آقایی امتحانش رو داد و شمارش معکوس برای اعلام نتیجه شروع شد .

 

دی ۸۶ : آقایی قبول شد ! من دیگه سرکار نرفتم !

 

بهمن ۸۶ : آقایی و خونوادش اومدن خواستگاری ! و خونواده من موافقت کردن !

 

اسفند ۸۶ : لحظه ها رو یکی یکی سپری کردیم . هزار بار برنامه هامون بهم خورد ! تا اینکه قرار شد عید یه قدم به رسیدن نزدیک تر بشیم .

 

امیدوارم سال ۸۷ برای من و آقایی سال خوبی باشه و در کنار هم عاشقانه برای ساختن زندگیمون تلاش کنیم .

 

دلم میخواد سال دیگه بیام و بنویسم : سال ۸۷ برامون سال خوبی بود !

 

آقایی ....................... دیدی امسال هم سال تحویل پیشم نیستی ! یادت باشه ...