پست شماره چهار

سلام

 

دیروز بعد از ظهر آقایی و خانوادش برای مراسم بله برون اومدن خونمون . ساعت ۶ اومدن و تا ساعت ۱۰ مراسم ادامه داشت . برادرم حسابی گیر داده بود . سرم داشت از درد منفجر میشد . هر کسی یه نظری میداد . آخر کار خواهرم گفت نظر خود خانومی رو بپرسید . منم همون موقع به آقایی گفتم چی بگم ؟ گفت هر چی خودت میدونی . گفتم نه میخوام تو بگی . بگم بله یا نه ؟ آقایی گفت بگو بله ! منم گفتم که میخوام با آقایی باشم و مشکلات رو تحمل میکنم .

همه گفتن مبارکه و شیرینی تعارف کردن و مامان آقایی انگشتر نشون رو بهم داد .همه خداحافظی کردن و رفتن . یکی دو ساعت بعد آقایی زنگ زد و یه عالمه حرف زدیم .

 

بالاخره مال هم شدیم !

 

خیلی با عجله نوشتم !!!